خرید بک لینک

درباره سایت

سایه ای که هنوز نبضش میزند

آخرین مطالب

امکانات وب

شب یلدا، دوبار نیت کردم بیت اول هر دوبار اینا بود :

بار اول: درد ما را نیست درمان الغیاث

بار دوم: سینه مالامال درد است ای دریغا مرحمی

+ نوشته شده در جمعه ۸ دی ۱۳۹۶ساعت 10:44 توسط doobi |

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 21:31

دختر با لیخند زیایی حرف میزد. از کارهایی که میخواست بکنه حرف میزد. از اینکه پدرش میگه باید بره. پسر اما فقط بعضی حرف های دختر رو میشنید. پسر خودکار رو در دستش گرفته بود و بعضی وقت ها برای اینکه نشون بده محو دختر نیست، به صورتجلسه نگاه میکرد، یا با خودکارش بازی میکرد، اما سریع حواسش پرت صورت زیبا و گرد دختر میشد. چیزی توی سینه پسر بیقرار بود. مثل استرس پیش از یک اتفاق خوب. حتی مدل موی ساده و کج دختر که روی قسمت کمی از پیشونیش افتاده بود هم برای پسر به طرز بسیار عجیبی زیبا به نظر میرسید. دختر در نهایت گفت: کاش میتونستم همکاری کنم، ولی واقعا دارم برای رفتن آماده میشم. این پروژه الانمو تموم کنم، دیگه کار رو میذارم کنار، میشینم برای آیلتس میخونم. ببخشید که نمیتونم کمکت کنم. همیشه دوست داشتم باهم پروژه داشته باشیم تا ازت یادبگیرم، ولی الان که موقعیتش پیش اومده، شرایطم جوری نیست که بتونم کنارت باشم. "دوست داشتم باهات پروژه داشته باشم" ، "ازت یادبگیرم" ، "کنارت باشم"، شنیدنشون چند ثانیه بیشتر طول نکشید، اما برای پسر، همون احساس خوب چند ثانیه ای بس بود. پسر تلاش کرد صداش مثل همیشه باشه و گفت: فدای سرت، مهم نیست. چون میدونستم دوست داری توی این حوزه کار کنی بهت گفتم. مطمئن باش از اینکه تصمیم گرفتی بری، پشیمون نمیشی. تو نمیخوای بری؟ پسر کمی سکوت کرد. استرس گرفت. همیشه کارهایی که نا تموم موندن،

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 21:31

اگه بدونم بعد از مرگم زندگی وجود داره، در قالب تناسخ یا هر حالت دیگه ای، تردید نمیکنم که باید این مرحله رو در اسرع وقت تموم کنم تا زندگی جدیدمو شروع کنم.

+ نوشته شده در جمعه ۸ دی ۱۳۹۶ساعت 10:53 توسط doobi |

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 21:31

صدای زنگ ساعت سر صبح، صور قیام تمام دردهاست.

زمانی نوبت به محاکمه من میرسه که عکساتو دوباره میبینم.

شب از شدت خستگی میخوابم و ساعتو برای تکرار رنج دوباره کوک میکنم.

+ نوشته شده در جمعه ۸ دی ۱۳۹۶ساعت 10:55 توسط doobi |

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 21:31

اونقدر بهش سخت گرفتم که رفت و دیگه پشت سرشم نگاه نکرد حالا که دارم پیر میشم، هرچیزی که به اون سخت گرفتم رو فراموش کردم و یه حسی ته دلم به آدم ها التماس میکنه که کنارم بمونن

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 22:24

صفحه بندی